دندان سفید

روزی بود، روزگاری بود. یک­روز حضرت عیسی علیه­السلام با چند نفر از همراهان از راهی می­گذشت و به جایی رسیدند که لاشه­ی سگ مرده­ای افتاده بود. حضرت عیسی(ع) لحظه­ای آن­جا ایستاد و به همراهان گفت:« درباره­ی این چه فکر می­کنید؟»

همراهان یکدیگر را نگاه کردند و نمی­دانستند که منظور حضرت عیسی(ع) چیست. یکی جواب داد:« لاشه­ی سگی است که مرده است.» یکی گفت: «و چه بوی بدی دارد.» یکی گفت: «و چه منظره­ی ناراحت کننده­ای.» دیگری گفت: «و چه­قدر کثیف است.» دیگری گفت: «به آن دست نباید زد، ممکن است بیماری او سرایت کند.» دیگری گفت: «وقتی هم زنده بود تنش پاک نبود، حالا هم که مرده!» دیگری گفت: «و این دهانش که باز مانده است،‌ مثل این است که می­خواهد پاچه­ی کسی را بگیرد.»

آن­وقت حضرت عیسی(ع)  فرمودند: «این­ها هست، امّا حیوان باوفایی بود، خوب پاسبانی می­کرد. دوست و دشمن را می­شناخت، و چه دندان سفیدی هم دارد!…

نکته این داستان: همه­ اش بدی­ ها و زشتی­ ها را نباید دید. با هرچه روبرو می­ شوید خوبی­ هایش را هم ببینید.»

چیستان

اوریگامی